» دارآباد، ابهت و لطافت
13 فروردین و روز طبیعت مبارک باد
دارآباد، ابهت و لطافت
روزهای آخر فروردین ماه بود و یک جمع صمیمی و کوچیک سه نفره برای طبیعت گردی راه افتادیم به سمت کوه های دارآباد. خواستیم سیزده رو یه کم زودتر به در کنیم!
از ترسِ گشنه موندن در حین کوه پیمایی به محض اینکه یه سوپر دیدیم، ماشین رو عاشقانه کنارش پارک کردیم و همچون قحطی زده ها کلی قاقالی لی خریدیم. تازه کنارش هم یه میوه فروشی بود و برای اینکه مبادا خوراکی ها کم باشه – دلتون نخواستن - موز هم خریدیم!
رسیدیم به کوه... چه ابهتی! و چقدر قشنگ! من که شیفته اش شدم.
یه آقای (أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشّیطانِ الرَّجیم) جای پارکمون رو گرفت. چشم غرّه ای نثارش شد و چون با خانواده بود ملاحظه اش رو کردیم و رفتیم یه کم جلوتر. این بار در یک جای خوب ماشین رو مشتاقانه پارک کردیم.
چشمتون ان شاء الله همیشه روزهای خوش ببینه الهی. پیاده که شدیم و کیسه های خوراکی رو بلند کردیم یک احساس سنگینیِ عمیقی تو دستامون حس کردیم که فقط زمان خرید کردن از میدون میوه تره بار اون هم هنگام خرید هندوانه و خربزه به آدم دست می ده.
ولی خب چه می شد کرد؟!
خب، پول بالاشون رفته بود و باید همراهیشون می کردیم.
چند قدمی که رفتیم فکر کردیم بهتره کنار رودخونه بشینیم و کمی بارمون رو سبک کنیم. من که فقط در حد موز و یه قاچ سیب تونستم همراهی کنم.
چرا؟
چون قبلش یه بستنیِ دبل چاکلت خورده بودم.
خلاصه بارمون در حد یه سیب و سه تا موز و یه بسته پفک سبک شد و دوباره به راه افتادیم.
حالا مشکل اینجا بود که بارمون سبک شده بوداااااا ولی خودمون سنگین شده بودیم!
چراش یه کم مجهول بود!
ولی فاجعه این کوهنوردی به قول بروبچ عطر دل انگیز «جوج هایی » بود که توی کوه ِ به این عظمت پیچیده بود و ما رو به افسوس خوردن انداخته بود که ای کاش به جای این همه بار سنگین یه چند کیلو جوجه کباب می آوردیم و داغ داغ، خالی خالی می خوردیم. افسوس!
خلاصه زمان نماز بود و ما هم که در حد شاید 400 قدم از کوه بالا رفته بودیم، پایین اومدیم و تو مسجد نماز خوندیم.
داخل ماشین یه کم دیگه بارمون رو سبک کردیم و دوباره راه افتادیم. دیگه این بار خوراکی ها رو گذاشتیم توی ماشین و رفتیم بالا. منتها یه کم که بیشتر از قبل بالا رفتیم فکر کردیم باز هم بشینیم و زیاد به خودمون فشار نیاریم اما...
اما روی دشمنامون سیاه مثل ذغال ان شاءالله، چه خانم های مسن ِ عصا به دستی که از ما می گذشتن و از کوه لنگان لنگان بالا می رفتن! آقا و خانومی که شما باشین با کمی شرمندگی پایین اومدیم و رفتیم به سمت تجریش برای صرف ناهار!
یک کاسه آش سید مهدی خوردیم و بقیه خوراکی ها رو هم در پارکی در تجریش میل نمودیم و برگشتیم منزل.
ولی به لطف خدا خوش گذشتا، جاتون خالی.
البته شما همچین روشی رو برای کوهنوردی و طبیعتگردی در پیش نگیرین.
خداییش کوهنوردی کجای این خاطره بود رو اگه شما پیدا کردین، به من هم بگین که ممنون می شم.
نویسنده: محبوبه عباسی
سیزده به در مبارک


وبلاگ راهکار
مطلب مرتبط
طراحی جذاب و منحصربه فرد جواهرات تیفانی
سلام، ده فروردین پنجشنبه بود دوست عزیز
۱۰ فروردین رفتیم که دیگه همون موقع سیزده رو به در کنیم :-) چون سیزده فروردین خیلی شلوغ می شه. البته یادم نیست اون سال ۱۰ فروردین چند شنبه بود.